پادشاه قدسیان
من بی تو در قعرم هر آن، من را به قافم بر نشان
روشن بکن این آشیان، روشن به نور دیدگان
از این دلم غافل نمان، درد دلم را کن نهان
گاهی دلم روشن شود، گه فارغ از دیدن شود
گاهی برون از تن شود، گاهی به تابوت زمان
مستی به غایت می کند، تن را ملامت می کند
عقلم وجاهت می کند، دل می رود در کار جان
تو بی دل از من نیستی، زنجیر عشقم ریستی
خود را نشان کن کیستی، آن راز دل بر من بخوان.
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۱ ساعت 23:6 توسط سعیدی
|